شبکه اجتماعی پارسی زبانانپارسی یار

پيام دوستان

آموزش پیرایش مردانه اورجینال

||عليرضا خان||

Miss fatima
2:21 صبح
||عليرضا خان||
.
2-مطلبستان
عالي
بعدی همه 9 نظر قبلی
||عليرضا خان||
سلام تمامي انتقادات صحيح ميباشد
||عليرضا خان||
در صدد رفع انتقاداتم .... ممنون از توجه همگي ... چقدر خوبه که حوصله خوندن اين داستان بلند رو داريد تبريک ميگم بهتون
+ [تلگرام] من از ملاقات با *پاييز* فهميدم قصه ي رنج هر برگ ريشه در چله ي *زمستان* ها دارد تا در وصال *بهاران* طعم کال جدايي، بارسيدن *تابستان* به کامشان قند شود. . . . #عليرضا_خان
مبارز..
خيلي زيبا نوشنيد=)
{a h=mobarez10}مبارز..{/a} و همينطور رمانتيک. :)
بعدی همه 12 نظر قبلی
{a h=maysan}در انتظار آفتاب{/a} ممنونم آبجي
{a h=pershang}عارفانه هاي يک دوست{/a} سپاس استاد
+ [تلگرام] چقدر اين روزهاي *پارسي بلاگ* رو دوست دارم
||عليرضا خان||
ديروز 12:14 عصر
تصوير : هلوع/نگهبان(سيما)/ مجنون ديوونه/صبا/ياس/غزل صداقت/محمد يزداني/مجنون الحسين/سعيد/زهرابانو/شيرازي/اف1/زهرا.م/معين/دختر شهيد/الهه/ساعت يک و نيم/ذره بين زنده/ نيلوفر مرداب/ نرگس/مهديه/همسايه خورشيد/سحربانو/محمد جواد س/سادات موسوي/ توحيدي/ قافيه باران/ حسين عاشوري/ علي صياد/ بيا ازدواج کنيم/امير منصور معزي / محمد عابديني
شناختين بگين
بعدی همه 18 نظر قبلی
رود تنها نيست
منم تو اين پازل هستم. اگه نباشم اصلا قشنگ نيست.
||عليرضا خان||
سلام مچکر / يه کار جديد با بچه هاي جديد انجام ميدم
+ [تلگرام] پاييز بهانه بود برگ ها آماده ي شورش بودند #پاييز_طارم #روستاي_شيت
*پروانه*
ديروز 9:45 عصر
دو جمله ست ها اما خيلي دلنشين ِ :-)
{a h=zirasmoonekhoda313}شميم دوست{/a} ممنون از شما خواهر
هما بانو
خيلي قشنگ
{a h=banoyedashteroya}هما بانو{/a} مرسي از حضورت مادر
+ هيچوقت همه ي تخصص هارو باهم نخواهيد تمام قواتونو به کار ببريد که يک تخصص يا مهارت رو به اوج برسونيد
*پروانه*
ديروز 9:45 عصر
بعنوان مثال اگه ميخواييد داستان نويسي کنيد يا شعر بسراييد يا عکاسي کنيد يا برنامه نويسي کنيد يا نقاش باشيد و موارد ديگر که در ذات همه ما هست و دوست داريم به تمامي آنها يک سرکي بکشيم اما توصيه ميکنم به يکي از آنها وقت بگذاريد مطمئنا اکثر آنها را نيمه کاره رها خواهيد کرد
در ورزش هم دقيقا اينطور است. آدمي دوس دارد فوتبال بازي کند .. در واليبال اسپک بزند در بسکتبال دانک را امتحان کند انواع شنا ها را ياد بگيرد و اسب سواري کند. کوهنوردي کند .. از ورزش رزمي چيزي ياد بگيرد اما تمام اينها فقط مقطعي هستند و گذرا اگر بخواهيم در يک ورزش مهارت کافي کسب کنيم بايد فقط و فقط يک ورزش را انتخاب و پي آن باشيم
بعدی همه 19 نظر قبلی
يعني مردم هر شخصي فقط يک تخصص دارد ولاغير.
دقيقا
+ من يه مشتري دارم تحت پوشش کميته امداد هست ماشينش پيکانه ! اونوقت عکس آواتارش تو اينستا با پرادو هست
*پروانه*
ديروز 9:44 عصر
از وقتي اينو ديدم ديگه رويدادها و خاطرات شخصي تو پيجم نميذارم و اونو وقف کتابخواني کردم ... دوست داشتيد دنبالش کنيد
کلا خاصيت اينستاگرامه :دي
بعدی همه 29 نظر قبلی
{a h=djalireza}||عليرضا خان||{/a} پس آزادي ادبش کني
{a h=teeva}رود تنها نيست{/a} : )
+ نظر سنجي به پيشنهاد مدير پارسي بلاگ . چه مدتي است به* پارسي بلاگ* آمده ايد . پاسخ درست نشانه ادب شما مي باشد@};- :) . گزينه بنده 10 B-)
*پروانه*
ديروز 9:44 عصر
+ [تلگرام] از قامت کوه ها آموختم هر سربلندي از سراشيبي ميگذرد . . #طارم #روستاي_هزاررود
2-شاد باشيم
ديروز 9:44 عصر
دلم برآي روستامون تنگ شد :(
مبارز..
چقدر طبيعتو دوست دارم=)
بعدی همه 13 نظر قبلی
هما بانو
چقدر زيبااا ..:) انگار نقاشي هست .. خوش به حالتون ..
{a h=banoyedashteroya}هما بانو{/a} مرسي مادر
+ براي يکسال آينده ي زندگيتون چه برنامه اي داريد ؟
2-شاد باشيم
ديروز 9:44 عصر
*زهرا.م
ساخت خونه ان شالله :) البته در حد همون شروعش D:
نت وصل شه در مورد آينده فکر ميکنم :-|
بعدی همه 100 نظر قبلی
{a h=nafas2010}نگين خانوم{/a} خخ عجب
{a h=baran95}باران عباسي{/a} واي اينو B-)
+ #برف_هاي_کليمانجارو #کتابخواني
*قاصدك*
موضوعش چيه؟
{a h=ghasedak2007}قاصدك{/a} داستانهاي کوتاه از نويسنده هاي معروف هست
همه 6 نظر
نيت ميخواد که داريد در پناه لطف خدا انشالله
{a h=n45}مهرباني #{/a} ايشالا
+ تو صفحه ي خانگي نميتونم مطلب کپي کنم کسي ميتونه* کمک* کنه ؟
*ري را
از کليد ميانبر CTRL+P براي کپي CTRL+V براي پيست استفاده کنيد
با گوشيم
همه 6 نظر
2-FDAN
{a h=yajaavad}انديشه نگار{/a} با کرومم ميشه
چک ميکنم ممنون
اي جانم:)خدا حفظش کنه:)
{a h=naslehjavan}نوشته هاي ...{/a} سلام لطف داريد
همه 6 نظر
خنده هاي کودکانه و يک بهشت نقد
مگه بده يکي صد درصد شاد يکي صد در صد غمگين من خودم کارگر هم نيستم مستضعفم رنجبرم
+ دوباره زير و رو کرده هوايي که، حوالي دلتنگي ام ياد تو را زمزمه ميکند . . . #عليرضا_خان

مبارز..
اين فيد چقدر افسسسسانه ايه ................
بسيار زيبا..
بعدی همه 15 نظر قبلی
ممنون از همه ي همبلاگي هاي جان
*ري را
{a h=djalireza}||عليرضا خان||{/a} بله
+ [تلگرام] هوالمحبوب بيست سال بيشتر نداشتم محمد دو يا سه ماهش بود. چند هفته اي بود وارد آموزش و پرورش شده بودم قرار شد فردا صبح با سه همکارم به يکي از روستاهاي کوهستاني برويم. پيام آمده بود بخاطر بارش شديد برف سقف مدرسه ي روستا تخريب شده است. سريعا حال بچه ها رو پرسيدم و جواب شنيدم چون شب اين حادثه اتفاق افتاده هيچ کسي داخل مدرسه نبوده قرارشد صبح ساعت : راه بيفتيم. برف تمام راهها را مسدود کرده بود و چندين مدرسه با وضعيتي مشابه حالا کمي کمتر روبرو شده بودند و ما صبح هر کاري کرديم ماشين گيرمان نيامد تا لندرور در اختيار اداره بود. يکي از هکارها را فرستادند يک روستاي ديگر براي بازديد آن هم با يک موتور توي دلم گفتم طفلکي تا برسد مدرسه قنديل مي بندد. تا ساعت صبح در اداره منتظر بوديم که بالاخره خبر آمد يک لندرور توي حياط اداره منتظر ما هست. من از همه کوچکتر بودم و دو نفر ديگر از همکارهام جليلي ساله و مظفري ساله بودند و من از  شروع خدمت بعد دو سال تدريس  به اداره آمده بودم و در دبيرخانه کمک ميکردم. موقع حرکت معاون اداره آمد و گفت سر راهتان بايد به سه تا روستاي ديگر هم سر بزنيد که جليلي ناراحت شد و گفت اينطوري که تا شب برنميگرديم و معاون گفت نهار و ماموريت بحساب اداره اوضاع وخيم هست اين برف در چند سال اخير بي سابقه بوده راست هم ميگفت من فقط چشمهايم بيرون بود و تمام اعضاي بدنم را با چندين لباس گرم و پشمي پوشانده بودم به اولين مدرسه که رسيديم ساعت شده بود و معلمي شمالي که شبها توي اتاقي در ده ميماند و غذايش را اهالي برايش درست ميکردند و بنوبت مي آوردند تک و تنها در حياط مشغول برف روبي بود و چهار پنج دانش آموز دختر و پسر از پشت پنجره نگاهش ميکردند که تا ماشين ما را ديدند غيبشان زد ماشين را راننده ساله اي ميراند که فکر ميکنم آخرهاي خدمت ش بود. جليلي پياده شد بعد مظفري و در آخر من و راننده، آقاي معلم ما را به اتاقي که مثلا دفتر مدير بود برد خيلي سرد بود و از ما بخاطر نبود چاي و پذيرايي عذرخواهي کرد. آقاي جليلي گفت برويم کلاس را ببينيم از دانش آموز که همگي در پايه ابتدايي بودند فقط نفر آمده بودند همه شان مجهز به چکمه هاي پلاستيکي بودند و خيلي آرام و معصوم پشت نيمکت هاي چوبي و کهنه معصومانه نشسته بودن. غيبت همکلاسيهايشان و تعداد کمشان و نيمکت هاي خالي توي چشم ميزد. آقاي مظفري مسئول آموزش کمي از بچه ها سوال و جوابي کرد و جليلي داشت دستهايش را با بخاري هيزمي کلاس گرم ميکردو راننده همان اتاق ماند و به کلاس نيامد. داشتم به سقف نگاه ميکردم دو سه جا چکه ميکرد که با چند تا قابلمه ي بزرگ از پاشيدن آب به کلاس جلوگيري کرده بودند  جليلي آرام به معلم ميگفت که بعد برف بحساب اداره نايلون بخر و با کمک اهالي با گِل خوب عايق کاري کن تا بعدها دردسر نشود. با پتو و بالشهايي که در اتاق ديدم معلوم بود معلم شبها را در مدرسه ميماند. گاهي معلمها در مدرسه ميماندند و گاها در دهها خانه ميگرفتند من خودم دو سالي که در روستاي گندم آباد ماندم و بسيار هم زمستانهايي استخوان ترکان داشت را در اتاقي که يکي از ريش سفيدان ده در اختيارم گذاشته بود ميماندم. ساعت : دقيقه بود که با معلم شمالي خداحافظي کرديم و عازم روستاي بعدي شديم همه روستاهايي که معاون، اسم داده بود توي مسيرمان بود و راههايشان صعب العبور تر و ميزان برف بيشتر و تردد ماشين ها کمتر ميشد و اين رانندگي را سخت ميکرد. هوا آنقدر سرد بود که طاقت حرف زدن راهم  داخل ماشين نداشتيم. راننده آرام و با احتياط ميراند و بعد از طي کردن چندين پيچ به دهي رسيديم که مدرسه توي مرکز ان واقع بود. راننده بدون پرس و جو داخل حيات مدرسه شد در ورودي آن قفل بود اين را جليلي گفت و سگرموهايش بهم خورده بود. يعني معلم کجا بود چرا بچه ها نبودند با پرس و جو از اهالي فهميديم که ديشب وقتي خواسته از شام برگردد به مدرسه توي يکي از کوچه ها سر خورده و دستش شکسته و با ميني بوس ده او را به زنجان برده بودند و تا الان برنگشته و بايد به اداره خبر ميداده که نداده، کارد به جليلي ميزدي خونش نمي آمد و مظفري و من و راننده بي تفاوت بوديم شايد از بي تفاوتي ما هم حرصش در آمده بود. ساعت : دقيقه بود که مرد محلي ما را به اصرار خود و انکار همه ما به منزلش برد و ما هرچه گفتيم که بازديد داريم او ميگفت حالا وقت هست. من که از گشنگي دلم قنج ميرفت و در دلم خوشحال بودم. خانه اي بزرگ داشت که حياط ش باغ گردو و فندق بود ما نه بچه هايش را ديديم نه خانمش را بتنهايي چايي و گردو و فندق مي اورد و هي تکرار ميکرد که الان نهار آماده ميشه  سفره را انداخت گوشت ها را قيمه قيمه کرده و تفت داده بودند معلوم بود روغنش حيواني هست و بو انداخته بود و کمي گوجه فرنگي هم ترکش برشته کرده بود ماست محلي و پنير و تخم مرغ هم درست کرده بودند نانهاي محلي که هر کدام به اندازه خود دانش آ
چه جالب منتظر ادامه هستيم بيشتر نحوه نوشتن و روايت خوب نظرم را جلب کرد
مبارز..
وقت نکردم بخونمشون ... ان شاءالله درآينده ميخونم و لذت ميبرم
همه 6 نظر
ازين داستان ها هم خوشم ميايد هم دلم ميگيرد..چون هنوزم مدارسي با اين شرايط داريم.. اونم در کشوري با اين همه ثروت...:-|
وستا
{a h=djalireza}||عليرضا خان||{/a} :)
+ [تلگرام] موزان کلاس بود. از رنگش به تازگي ميزد چشمنواز بود. با بفرما بفرماهاي اوس قاسم که بعدها معلوم شد بنّا هست. جليلي اولين لقمه را گرفت و ما هم بالطبع بعد از او شروع کرديم. نهار مفصلي خورديم تا به خودمان آمديم ساعت : دقيقه بود جليلي هي ميگفت دير است و آخرين مدرسه مهمترين مدرسه اي بود که بايد بازديد ميکرديم. راه افتاديم و از اوس قاسم مهربان و سفره دار خداحافظي کرديم و من آدرسم را در شهر به او دادم تا اگر مسيرش خود شايد زحماتش را جبران کنم. با ماشين به يک دوراهي رسيديم که جليلي گفت از راست برو و راننده گفت راهش از چپ هست، چون رفت و آمد زياد داشته بايد از چپ برويم. من پارسال آمدم و راه را بلدم. حرف حرفِ راننده شد و ما از چپ رفتيم برف دوباره با توحش خاصي به باريدن رو آورده بود و چشم چشم را نميديد خيلي آهسته ميرفتيم تا ماشين جايي گير نکند يا سر نخورد برويم ته دره، اين بود که دير کرديم قرار بود ساعت توي آخرين مدرسه باشيم هماني که سقفش ترکيده بود اما دانش آموزي نداشت که آسيب ببيند اما ساعت : دقيقه بود چقدر امروز به ساعت نگاه ميکردم شايد بقيه هم مثل من بودند و جليلي بيشتر ماشين ايستاد راننده به سرش زد آقا بيچاره شديم جليلي: چي شد؟ راننده: بنزين تموم شد مظفري: مگه پر نکرده بودي جليلي پنچر شده بود، راننده بدجوري زده بود به شانه خاکي و با بهت گفت يادم رفته بود و اصلا حواسم نبود. بعد از کشمکش هاي زياد و محاسبات بسيار مجبور شديم ماشين رو بذاريم و پياده تا ده برويم و بعد توي روستا بنزين بياوريم و باقي ماجرا برف از برف گذشته بود و به بوران ميمانست. قدم از قدم نميتوانستيم برداريم و راننده که خودش را گناهکار ميديد با حالت سگ لرزه روحيه ميداد که راهي نمانده، مسافت کمه من چندين بار پياده رفتم تا ده جليلي با نگاه هاي معني داري فحش هاي رکيکي را توي دلش نثار راننده ميکرد داشتيم ميرفتيم که مظفري گفت من ديگه نميتونم بيام لباسم هم مناسب نيست ميترسم سينه پهلو کنم من برميگردم توي ماشين شما بريد بنزين بياريد، جليلي گفت منم برميگردم دو به دو ميشيم کسي تنها نباشه من نميدانستم چي بگم يعني بايد هم چيزي نميگفتم راننده هم که مقصر اصلي بود و بلدچي بايد ميرفت، جليلي شالش را داد به من و کلاه کاپشنش را داد به راننده که کلاه نداشت آنها برگشتند حدود يکساعتي ميشد که از جليلي و مظفري جدا شده بوديم راه کوهستاني بود و چشم چشم را نميديد پايين توي دره برف سراسر درختان را پوشانده بود و اقيانوسي از برف ما را احاطه کرده بود. ماشين بزور ديده ميشد راه زيادي نيامده بوديم راننده هيچ نميگفت جاده کم کم داشت محو ميشد و من نگران گم کردن راه بودم تقريبا نيم ساعتي که رفتيم سر راه يک صخره بود که مثل چتر روي جاده کشيده شده بود و بنظر ميرسيد چيزي شبيه غار دارد بله چيزي شبيه يک مخفي گاه يا پناهگاه حيوانات راننده به دقت وارسي کرد بعد سرش را خم کرد و رفت جلوتر من هم پشت سرش ولي با ترس و دلهره بوي دود مي آمد چيزي شبيه يک اتاق که وسطش آتش بزرگي بود که معلوم بود چندين ساعت قبل درست شده و خاکسترش مانده. راننده خاکستر را فوت کرد يکهو آتش گرفت من سريع چند تا چوب رويش گذاشتم دستهايم قرمز شده بود سريع روي آتش گرفتمش راننده گفت کمي گرم بشيم بعد حرکت، تا دِه چيزي نمانده اين حرفش خيلي محکم نبود انگاري با شک و ترديد بگويد، کمتر از ربع ساعت آنجا گرم کرديم هر دو گشنه مان بود از ترسم به ساعت نگاه نميکردم. راه افتاديم هوا داشت تيره ميشد اين نويد آمدن شب بود و جالب اينجا بود از چند ساعت پيش راننده ميگفت که تا ده چيزي نمانده و اين چيزي نمانده معلوم نبود چند دقيقه هست يکهو فکري به سرم زد نکند ما گم شديم! يا داريم دور خودمان ميچرخيم. از ترسم چيزي به راننده نگفتم و عين کولي ها پشت سرش راه ميرفتم برف بيشتر شده بود ولي بادي نبود اوضاع از چندي قبل بهتر بود. راننده چيزي نميگفت پاچه هاي شلوارش تا ساق هايش خيس شده بود ولي من نه چون دقيقا توي جاپايش پا ميگذاشتم شايد سه وجبي برف باريده بود نيم ساعتي از خروجمان از پناهگاه گذشته بود به يک پرتگاه رسيديم راننده ايستاد راه انگاري تمام شده بود. دوربرمان همه اش برف بود هواداشت تيره تر ميشد ساعت را نگاه کردم خداي من ساعت : نگاه عاقل اندر سفيهي به راننده کردم راننده: راه را اشتباه آمديم من: شما که گفتي بلدي راننده: چه ميدانستم، ميبيني که همه ش دور و برمان سفيد هست من: حالا بايد چکار کنيم حرفي نزد داشت دور و بر را نگاه ميکرد، برف قطع شده بود هوا آنقدر سرد بود که بزور حرف زدنم مي آمد داشتم به جليلي و مظفري فکر ميکردم. حتما چشم انتظارمان بودند و شايد نگران که چرا اينقدر دير کرديم همه چيز دست به دست هم داده بودند تا ما گم شويم. به ناچار برگشتيم و توي راه نميدانستم به سرما فکر کنم و يا اينکه به گم شدنمان بعد کمتر از يک ساعت به پناهگاه رسيديم عق
خيلي عالي کم کم سردمان شد :)
آموزش پیرایش مردانه اورجینال
شهر صبح
رتبه 0
0 برگزیده
58 دوست
محفلهای عمومی يا خصوصی جهت فعاليت متمرکز روی موضوعی خاص.
گروه های عضو
شهر صبح عضو گروهی نیست
فهرست کاربرانی که پیام های آن ها توسط دبیران مجله پارسی یار در ماه اخیر منتخب شده است.
برگزیدگان مجله آذر ماه
vertical_align_top