سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
درباره وبلاگ
  شهر صبح[58]


هیچم و «هیچ» در وصف ناید ! /// «شهر صبح» روز یکشنبه 24ام خرداد 88 مصادف با میلاد حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) جهت نشر مطالب مفید و سهیم کردن دوستان در دیده ها، شنیده ها و احیانا دانسته های این حقیر در «بلاگفا» ایجاد شد اما به دلیل خباثت های غیرقابل تحمل مدیریت بلاگفا مجبور به ترک اونجا و نقل مکان به پارسی بلاگ شدم.
ویرایش
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
ابر برچسب ها
امکانات دیگر

شعری از کتاب «فیض بوک» :

«در خانه ما رونق اگر نیست صفا هست»
اما کسی از بنده نپرسیده چرا هست؟!

یک علتش این است که در کوچه پشتی
همسایه فرهیخته‌ای مثل شما هست!

یک علتش آن است که در هیچ مکانی
آن قدر صفا نیست که در خانه ما هست
ادامه مطلب...


برچسب ها : شعر و ادبیات  ,

توسط : شهر صبح |   نظر بدهید
      

عشق رسوایی محض است که حاشا نشود
عاشقی با اگر و شاید و اما نشود

شرط اول قدم آن است که مجنون باشیم
هر کسی دربه در خانه ی لیلا نشود

دیر اگر راه بیفتیم ، به یوسف نرسیم
سر ِ بازار که او منتظر ما نشود

لذت عشق به این حسِّ بلاتکلیفی ست
لطف تو شاملم آیا بشود؟ یا نشود؟
 
من فقط روبه روی گنبد تو خم شده ام
کمرم غیر در ِ خانه ی تو تا نشود
 
هرقدر باشد اگر دور ِ ضریح تو شلوغ
من ندیدم که بیاید کسی و جا نشود
 
بین زوّار که باشم کرمت بیشتر است
قطره هیچ است اگر وصل به دریا نشود
 
مُرده را زنده کُنَد خوابِ نسیم حرمت
کار اجاز شما با دَم ِ عیسا نشود
 
امن تر از حرمت نیست ، همان بهتر که
کودکِ گمشده در صحن تو پیدا نشود
 
بهتر از این؟! که کسی لحظه ی پابوسیِ تو
نفس آخر خود را بکِشد پا نشود
 
دردهایم به تو نزدیک ترم کرده طبیب
حرفم این است که یک وقت مداوا نشود!
 
من دخیل ِ دلِ خود را به تو طوری بستم
که به این راحتی آقا گره اش وا نشود
 
بارها حاجتی آورده ام و هر بارش
پاسخی آمده از سمت تو ، الّا نشود
 
امتحان کرده ام این را حرمت ، دیدم که
هیچ چیزی قسم حضرت زهرا نشود
 
آخرش بی برو برگرد مرا خواهی کُشت
عاشقی با اگر و شاید و اما نشود


(محمد رسولی)




برچسب ها : شعر و ادبیات  ,
توسط : شهر صبح |   نظر بدهید
      

نرم نرمک بهار در راه است، تو دلت را تکانده‌ای آیا؟
مطمئنی که سبز خواهی شد؟ در زمستان نمانده‌ای آیا؟

خاطرت هست نیمة‌ اسفند، روز جشن درختکاری بود؟
تو نهالی برای رویش عشق، در دل خود نشانده‌ای آیا؟

سال، وقتی که رو به پایان است، رنگی از آخرالزمان دارد
فصل سبز ظهور نزدیک است، آیه‌ها را نخوانده‌ای آیا؟

چشم اگر واشود زمستان هم، خالی از فرصت تماشا نیست
دل خود را در این میان یک بار، به تماشا کشانده‌ای آیا؟

مزرعه پا به ماه گندمزار، در هراس از هجوم آفات است
تو به قدر مترسک از سر دشت، زاغ‌ها را پرانده‌ای آیا؟

قاف اگر شهر آرمانی توست، مثل آن سی پرندة عاشق
از هیاهوی جذبه‌های زمین، بال خود را رهانده‌ای آیا؟

هست مضمون ناب تو غزلم، خود بگو ای بهار رنگارنگ
در غزل‌های خویش مضمونی، این چنین پرورانده‌ای آیا؟

(احمدرضا قدیریان)




برچسب ها : شعر و ادبیات  ,
      

خدا تو را ز رقیبان جدا نگهدارد
تو خود نگاه نداری، خدا نگهدارد!

کجا کشانمت ای گل!؟ به مفلسی مانم
که جُسته گنج و نداند کجا نگهدارد

بیا به سایه ی سیمرغ قاف بگریزیم
که بال عُزلتمان از بلا نگهدارد

گذشته ی من و جانان به سینما ماند
خدا ستاره ی آن سینما نگهدارد

غمی نرفت که صد جانشین نداشت به دل
حبیب! با غم خود گو ...کجا نگهدارد

ترانه ی غزل «شهریار» از آن شیواست
که حقِ صحبت سازِ صبا نگهدارد

(شهریار عشق و سخن)




برچسب ها : شعر و ادبیات  ,
      

افسوس که عمری پی اغیار دویدیم
ازیار بماندیم و به مقصد نرسیدیم

سرمایه ز کف رفت و تجارت ننمودیم
جز حسرت و اندوه متاعی نخریدیم

بس سعی نمودیم که بینیم رخ دوست
جانها به لب آمد رخ دلدار ندیدیم

ما تشنه لب اندر لب دریا متحیر
آبی بجز از خون دل خود نچشیدیم

ای بسته به زنجیر تو دلهای محبان
رحمی که در این بادیه بس رنج کشیدیم

رخسار تو در پرده نهان است و عیان است
بر هر چه نظر کردیم رخسار تو دیدیم

چندان که به یاد تو شب و روز نشستیم
از شام فراغت چو سحرگه ندمیدیم

تا رشته ی طاعت به تو پیوست نمودیم
هر رشته که بر غیر تو بستیم بریدیم

شاها به تولای تو در مهد غنودیم
وز یاد لب لعل تو ما شیر مکیدیم

ای حجت حق پرده ز رخسار برافکن
کز هجر تو ما پیرهن صبر دریدیم

ما چشم به راهیم به هر شام و سحرگاه
در راه تو از غیر خیال تو رهیدیم

ای دست خدا دست برآور که ز دشمن
بس ظلم بدیدیم و بسی طعنه شنیدیم

شمشیر کجت راست کند قامت دین را
هم قامت ما را که ز هجر تو خمیدیم

شاها ز فقیران درت روی مگردان
بر درگهت افتاده به صد گونه امیدیم


+ مرحوم میرزا علی اکبر نوغانی




برچسب ها : شعر و ادبیات  ,
توسط : شهر صبح |   نظر بدهید
      

آورده‌اند که شیری ماده با دو بچه در بیشه ای وطن داشت.

روزی به طلب صید از بیشه بیرون رفت. تیراندازی بیامد و هردو بچه او را بکشت و پوست بکشید. چون شیر بازآمد و بچگان را از آن گونه بر زمین افگنده دید فریاد و نفیر به آسمان رسانید.
و در همسایگی او شگالی پیر بود، چون آواز او بشنود به نزدیک او رفت و گفت: موجب ضجرت چیست؟ شیر صورت حال باز راند و بچگان را بدو نمود.

شگال گفت: بدان که هر ابتدایی را انتهایی است، و هر گاه که مدت عمر سپری شد و هنگام اجل فراز رسید لحظتی مهلت صورت نبندد: فاذا جاء اجلهم لایستاخرون ساعة و لایستقدمون.
و نیز بنای کارهای این عالم فانی برین نهاده شده ست؛ بر اثر هر شادی غمی چشم می‌باید داشت، و بر اثر هر غم شادیی توقع می‌باید کرد، و در همه احوال به قضای آسمانی راضی می‌بود که پیرایه مردان در حوادث صبر است.

تا بود چنین بُدَه است کار عالم
شادی پس اندُه است و راحت پس غم

جزع در توقف دار و انصاف از نفس خود بده، و ما اصابک من سیئة فمن نفسک. و در امثال آمده ست که «یداک او کتا وفوک نفخ. » آنچه تیرانداز با تو کرده است اضعاف آن از جهت تو بر دیگران رفته است، و ایشان همین جزع در میان آورده‌اند و اضطراب بیهوده کرده و باز به ضرورت صبور گشته. بر رنج دیگران صبرکن چنان که بر رنج تو صبر کردند، و نشنوده ای «کما تدین تدان»؟ هرچه کرده شود مکافات آن از نیکی و بدی براندازه کردار خویش چشم می‌باید داشت، چه هرکه تخمی پراگند ریع آن بی شک بردارد. واگر همین سیرت را ملازم خواهی بود از اینها بسی می‌باید دید؛ اخلاق خود را به رفق و کم آزاری آراسته گردان و خلق را مترسان تا ایمن توانی زیست.

شیر گفت: این سخن را بی محاباتر بران، و به براهین و حجتها موکد گردان، گفت: عمر تو چند است؟ گفت: صد سال. گفت: دراین مدت قوت تو از چه بوده است؟ گفت: از گوشت جانوران - وحوش و مردم - که شکار کردمی. گفت: پس آن جانوران که چندین سال بگوش ایشان غدا می‌یافتی مادر و پدر نداشتند و عزیزان ایشان را سوز مفارقت در قلق و جزع نیاورد؟ اگر آن روز عاقبت آن کار بدیده بودی و از خون ریختن تحرز نموده، بهیچ حال این پیش نیامدی.

کلیله و دمنه ؛ باب النابل و اللبوة




برچسب ها : شعر و ادبیات  ,
توسط : شهر صبح |   نظر بدهید
      

ماه رمضان، شروع «َحّوِل حال» ست
روی دل ما ، تبسمی از بال ست

همبال فرشته‌ها شدن آسان ست
در ماه خدا، که سیب شیطان کال ست

***

آمد رمضان و روزه داری کردیم
رودی ز دعا، به سینه جاری کردیم

لب‌های عطش تبار خود را با شوق
با شبنم عشق ، آبیاری کردیم

***

آمد رمضان و از «بدن» کوچیدیم
با نام خدا، ز کوی «من» کوچیدیم

در کوثر عشق او طهارت کردیم
از دام گناه اهرمن کوچیدیم

***
 
حال دل خویش را کمی بهتر کن
ماه رمضان ، به نان و خرما سر کن

با غربت سفره‌های خالی بنشین
افطار و سحر، به شیوه حیدر کن

****

آمد رمضان و دست بابا خالیست
از شادی روزه ، قلب سارا خالیست

شرم ست نصیب سفره ی ما ، زیرا
افطار و سحر ، ز نان و خرما خالیست ! 

****

ماه رمضان و سفره‌های رنگین
هفتاد مُدل غذای چرب و شیرین

تن پروری و شکم چرانی ، عشقست
ما را چه به کار سفره های مسکین ؟!

***

ماه رمضان و تن چرانی عشقست
از باغ وجود ، باغبانی عشقست

شیپور اذان و سفره ی آماده
از خوان شکم عقب نمانی ... ؟ عشقست

***

ماه رمضان و رخوت و خمیازه
بر خوان شکم ، حضور بی اندازه

هنگام سحر ، ز فرط ِخوردن ، مُردن
تبریک عزیز ! این شروع تازه !

****

آمد رمضان و حال خوبی دارم
سرسبزم و اعتدال خوبی دارم

پرواز ، پرنده ، بال و پر ، آزادی ...
من مطمئنم ، خیال خوبی دارم

 ****

ماه رمضان ، فروغ یک آغاز ست
در آبی آسمان ، پر پروازست

درهای زمین به روی شیطان بسته ست
درهای بهشت ، باز باز باز است


رضا اسماعیلی




برچسب ها : شعر و ادبیات  ,
توسط : شهر صبح |   نظر بدهید
      
   1   2   3   4   5   >>   >